Saturday, April 23, 2011

تن بی روح

هوا تاریک بود.چشم چشم را نمیدید.عاشقی به دنبال عشق ناگفته  معشوقش میدوید و نمی یافتش در تاریکی بی انتها
ای کاش این کار را نمیکرد ولی مجبور بود.
روحش را از تن خارج کرد و آتش زد
و به سرعت به دنبال عشق گشت ولی هیچ در اطرافش نیافت
آخرین ذرات روحش در حال اشتعال بود، نگاهی معصومانه به دستهای بیتوان و خالی اش انداخت و شرمنده ی چشمانش شد
آن چند ذره هم سوخت و دود شد و عاشق در تاریکی وحشت بار تن بی  روحش را هم از دست داد ولی در لحظه ی جان دادن هم به یاد او بود...

(بیگانه)
Post a Comment