Friday, September 12, 2014

ای تو همیشه در میان


به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم / شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

سعدی

Wednesday, July 16, 2014

چشم‌هات

 من، پسرکی که انگار با آرزوی فتح جهان به دنیا آمده است
دست هایم را بگیر
 تا برایت بگویم، دنیا دست کیست

Friday, June 13, 2014

من از پایان میترسیدمو آغاز کردم

در من هیتلری زاده شده
معمار کبیر طرح تر چشمانت، روی کویر جهان
روزی،خیال خام خلع سلاح آن اقلیم بارانی،دیوانه میکند این نقاش حسود را

Tuesday, May 13, 2014

آه دافولینای خسته ام

دست هایم را یک طوری حایل کرده ام که کسی نبیند، که کسی بغض شکسته شده ام را نبیند
این مردم غریبه اند
و الا بلوار کشاورز که از خودمان است دیگر

Monday, April 21, 2014

تمام

نه فلسفه میخواهد خوانده باشی، نه جامعه شناسی و نه هیچ مزخرف دیگری
شهری که تو را داشته باشد، مدینه ی فاضله است

Tuesday, April 15, 2014

روزی که رفت بر باد

ولیعصر را پایین میبرم با هر قدمم
تمام این هفده کیلومتر را
!و تو بدان
روزی این چنار ها
رد دلتنگی ام را میگیرند و در شلوغی تجریش گم خواهند کرد مرا

Sunday, March 16, 2014

مات

 روی صندلی های چوبی کافه
به دست هایت خیره می‌شوم
به چشم هایت
دست هایم را به بغل گرفته ام
مانند مردی که دست هایش را به بغل گرفته است و برای اولین بار به ویرانه های تخت جمشید زل می‌زند و ماتش برده است و ماتم زده است

Friday, February 21, 2014

تا کمر حتی

چه قرصی مصرف کرده اند اسکله ها؟
تا زانو در آب
نشسته اند در برابر غروب
که چه چیزی را به یاد بیاورند؟
آیا کسی هست شهادت دهد
ما در نگاتیوهای سوخته می‌خندیدیم؟

(رضا جمالی حاجیانی)

Tuesday, February 18, 2014

ابری شدم، نزدیک بارونم

گور پدر اخبار ایران و جهان
 امروز موهایت را چه طور می‌بندی؟

Tuesday, February 4, 2014

شی

کاش یکی هم بود ترَک که می‌خوردیم، ترک‌مون نمی‌کرد

Friday, January 31, 2014

از اسمشون معلوم نیست؟

آدم های الکی رو از زندگی‌هامون الک کنیم

Saturday, January 18, 2014

تمام انتظار من از زندگی

 یه کافه ی خوب
یه خونه پنجاه متری تو یه جای خیلی معمولی
صب برم، شب قفل کنم کافه رو برگردم
نه دلم میخواد درسم رو ادامه بدم، نه میخوام آدم مفیدی باشم برا جامعه، نه هیچ چیز دهن پر کن دیگه ای
خیلی بده که آدمی زاد تو این سن حتی آرزوی بزرگی هم نداشته باشه

Thursday, January 9, 2014

لارا لارا

 دل‌تنگ، مردی‌ست که چشم‌هایش را باریک کرده است تا دست هایت را تا چند خیابان آن طرف‌تر هم رها نکرده باشد

Thursday, January 2, 2014

ایا میدانید خسته شدیم؟

 حس کودکی دبستانی که کیفش را زیر بغلش زده است و مجبور است تمام آرزوهایش را درست آن طرف خیابان، پشت شیشه ی یک تکه ی آن مغازه ی همیشگی، رها کند و عرض خیابان را زیر پا بگذارد و سرش را برگرداند و برایشان دست تکان بدهد

Friday, December 27, 2013

عجیبیم، عجیب

از اتفاقایی که نیفتادن
از عواقب حرفایی که نزدیم و نشد بزنیم
از راه هایی که بودن و نرفتیم
از کارایی که میشد و نکردیم
می ترسیم
ما فقط میترسیم و از سر غریزه جلو میریم
کارایی که همه قبلا انجام دادن رو ادامه می دیم