Sunday, July 24, 2011

عاشق بی معشوق

کوچکتر که بودم...
بزرگترین آرزویم تاب بازی بود،
           آن هم بدون ترس از افتادن!
بروم تا ته بلندها
آنجا که دیگر تاب و بازی معنا نداشته باشد
همیشه به این جایش میگفتم....
نه، یادم نیست چه میگفتم...
بگذریم... 
بزرگتر که شدم
تنها آرزویم
دست های تو بود... 
و امروز تنها کارم شده
نگاه کردن به تاب هایی که روزی آرزویم بودند و تماشای دست های خالی ام
دیگر نه آن تاب بازی را دارم و نه تو را
و نه حتی عطرِ تنت را
ولی خوب یادم هست به اینجایش چه میگفتم!
همان عاشق بی معشوق...
همان بیگانه...
همان من!
Post a Comment