Thursday, June 14, 2012

مادرانه

عاشقانه ها را كه كنار بگزاری،
جايی مادری هست كه انتظار دارد ميكشدش!
خوب كه گوش كنی،
جايی مادری فرياد ميزند!
سكوت كه كنی،
جايی هق هق مادری را ميشنوی،
آنجا كه مادری با اشك هايی كه درماندگی اش را به همه جا پرتاب ميكند،
سوال ميكند:
"مگر پسر من چه ميخواست؟"
سه سال گذشت،
هيچكس جوابی برای همين يك سوال هم نداد،البت نداشتند كه بدهدند!
هيچكس ندانست آن آدمكشهايی كه ميگفتند از خارج آمده بودند،چه شدند؟
چرا كسی پيداشان نميكند؟
Post a Comment