Showing posts with label دل نوشته. Show all posts
Showing posts with label دل نوشته. Show all posts

Monday, March 30, 2015

چون اونم نیست پس کلا هیچی

 خواستم برای خودم جایی نوشته باشم که تا امروز چند بار اشتباهاتی کرده ام که حداقل برای چند ماه روزمرگی زندگی ام را تحت تاثیر قرار داده باشند؟
اما چند بارش خیلی اهمیتی ندارد، آن چیزی که آزارم می دهد اتفاق افتادن دوباره اشتباهاتیست که هر بار عهد کرده بودم دیگر تکرارشان نکنم

عنوان، بخشی از متن قطعه "هیچی" اثر محسن نامجوست

Friday, September 12, 2014

ای تو همیشه در میان


به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم / شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

سعدی

Wednesday, July 16, 2014

چشم‌هات

 من، پسرکی که انگار با آرزوی فتح جهان به دنیا آمده است
دست هایم را بگیر
 تا برایت بگویم، دنیا دست کیست

Friday, June 13, 2014

من از پایان میترسیدمو آغاز کردم

در من هیتلری زاده شده
معمار کبیر طرح تر چشمانت، روی کویر جهان
روزی،خیال خام خلع سلاح آن اقلیم بارانی،دیوانه میکند این نقاش حسود را

Tuesday, May 13, 2014

آه دافولینای خسته ام

دست هایم را یک طوری حایل کرده ام که کسی نبیند، که کسی بغض شکسته شده ام را نبیند
این مردم غریبه اند
و الا بلوار کشاورز که از خودمان است دیگر

Monday, April 21, 2014

تمام

نه فلسفه میخواهد خوانده باشی، نه جامعه شناسی و نه هیچ مزخرف دیگری
شهری که تو را داشته باشد، مدینه ی فاضله است

Tuesday, April 15, 2014

روزی که رفت بر باد

ولیعصر را پایین میبرم با هر قدمم
تمام این هفده کیلومتر را
!و تو بدان
روزی این چنار ها
رد دلتنگی ام را میگیرند و در شلوغی تجریش گم خواهند کرد مرا

Sunday, March 16, 2014

مات

 روی صندلی های چوبی کافه
به دست هایت خیره می‌شوم
به چشم هایت
دست هایم را به بغل گرفته ام
مانند مردی که دست هایش را به بغل گرفته است و برای اولین بار به ویرانه های تخت جمشید زل می‌زند و ماتش برده است و ماتم زده است

Friday, February 21, 2014

تا کمر حتی

چه قرصی مصرف کرده اند اسکله ها؟
تا زانو در آب
نشسته اند در برابر غروب
که چه چیزی را به یاد بیاورند؟
آیا کسی هست شهادت دهد
ما در نگاتیوهای سوخته می‌خندیدیم؟

(رضا جمالی حاجیانی)

Tuesday, February 18, 2014

ابری شدم، نزدیک بارونم

گور پدر اخبار ایران و جهان
 امروز موهایت را چه طور می‌بندی؟

Tuesday, February 4, 2014

شی

کاش یکی هم بود ترَک که می‌خوردیم، ترک‌مون نمی‌کرد

Thursday, January 9, 2014

لارا لارا

 دل‌تنگ، مردی‌ست که چشم‌هایش را باریک کرده است تا دست هایت را تا چند خیابان آن طرف‌تر هم رها نکرده باشد

Thursday, January 2, 2014

ایا میدانید خسته شدیم؟

 حس کودکی دبستانی که کیفش را زیر بغلش زده است و مجبور است تمام آرزوهایش را درست آن طرف خیابان، پشت شیشه ی یک تکه ی آن مغازه ی همیشگی، رها کند و عرض خیابان را زیر پا بگذارد و سرش را برگرداند و برایشان دست تکان بدهد

Thursday, December 12, 2013

ما هیچ، ما ...

لخته می‌شوند ثانیه ها
-وقتی که باد
لَختِ موهایت را، روی تن لختم سر می‌دهد، پایین می‌برد
و تو رخت تنت را پهن کرده ای روی بند بند وجودم-
به مثابه خونی، از رگ مردی که دلش سخت گرفته است

Friday, December 6, 2013

Tuesday, November 26, 2013

بارو بارو بارونه هی

ترکمن چای، گرفتن دست های تو از این هوای بارانیست

Friday, November 22, 2013

ماها، دوتایی با هم، در کنار هم

بی گدار به آب می زنیم
گوزنی که اسلحه می بیند و من، که موهایت را

Sunday, November 17, 2013

انگیزه

خوش به حال اونایی که مادرشون نماز نمی‌خونه
خوش به حالتون که اون لحظه ای که مادرتون برای اولین بار نمازش رو نشسته می‌خونه رو نمی‌بینید هرگز

Friday, October 4, 2013

هیچ کجا

دنیا جای خوبی برای آدم های معمولی نیست
جای خوبی برای آدم های شبیه من نیست
برای آدم هایی که نمی دانند کجای دنیا را گرفته اند
میخواهند گورشان را گم کنند یا نه؟

Wednesday, September 18, 2013

تن خسته ای ولی، خوابت نمی‌بره

حس آدمی که نرسیده است
حس آدمی که نمی رسد
حس من، که نرسیده ام